هيمه
انبوهم و جاي اندوه نيست ...
به آستانه رقاصه گان.
گوئيا ميراث خوارم
به مرثيه اين تبار سنگسار ...
انبوهم و جاي اندوه نيست ...
به آستانه رقاصه گان.
گوئيا ميراث خوارم
به مرثيه اين تبار سنگسار ...
بخوان ...
برقص ...
فریاد کن...
صدا بزن...
با تمام خواستن...
تو آنی که باورت است.
بگو تا بدانند،
حرف هایی را که در مدفن سالیان ...
انبوه می کنی.
فریاد کن!
با تمام آنچه از پیشینیانت آمال بود...
صدایت را ممنوع نکن!
آنچنانکه من کردم...
فرزندم!
خسته ام ...
غبار گرفته ام ...
چون وهم عتيقي كه
تمام آمال يابنده اش را .... سياه مي كند ..
بگذر...
به قول مولا
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب مي زند لق لقه در دهان مكن ....
من و تو و یک تصویر غمناک.
داستان تلاش بی مدعا و ... پایان بی پاداش ...
تصویر فاصله های دورادور ... میان ...خواسته و ...
تو ... انبوهی ...
سخت انبوه ...
انبوه از حسرتی بی مهابا سهمگین ...
یادت می آید ...؟
چشمانت ... چشمانم...
به کوه ... به دریا ...
خانه می ساختیم.
« خانه » می ساختیم.
ولی ... افسوس ...
افسوس ...
دستانمان در دست یکدیگر ، و فصل مشترک آرزوها ... ،
رویاها... ، خواستن ها ... مهیا .
خانه می ساختیم ... با باغچه ای گلگون و فضایی گلگون ...
بی دیوار ... کودکانه ... کوچک.
به قول جنتی عطایی : " سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی "
با عطر یاس زرد نیمه اردیبهشت ... و ایوان تداعی غروب تابستان کودکی ...
چه عشقی ، چه خواهشی ، چه برق گوشه چشمی ...
چه ایمانی ، چه پیمانی ...
« خانه می ساختیم » ... من و تو ...
با درخت توت معلق حیاطش ...
رمزهای صدای بیداد استاد ( شجریان ) ش .
تمام سهم من و تو از کهکشان ها ، کائنات ...
در این آرزوی ترد ، تمام می شد.
تمام خوشی ها ... در این کودکانه ... کوچکانه ...
در این یادواره ، عشقواره ... تمام می شد.
و دست ها ، فشرده تر می شد ... و آغوش ها .
چه روزهایی ، چه شب هایی ...
دریغ ... همه چیز را اندیشه کردیم ... وتا منتهای آمال گذر .
اما ...
هرگز گمان نمی کردیم ...
زمینی در میان نیست...
زمین را به دیربازان ، پهنه پهنه دریا گرفته بود ...
و ما ...
بر آب ...
« خانه » می ساختیم .
از تو پنهان نمی کنم
که از تو پناهی نیست .
وقتی پناهم تویی...
گوییا حتی به غار تنهایی من ، نگاه خیره ی تو مرا نهیب می زند.
می گویم .. سادگانه نگاهم کن .
هرچه می بینی .... همانم .
سادگانه شکستم ...
چون بغضی شرمگین .
سادگانه مسخ شدم....
چون سحرگاهان مشوش .
ثانیه های اعلای عرش ....... دریغا .
من خدا نمی خواستم .....
اشتباه کردی .
خود می خواستم ، خود دیگرم .
و تو .... افسوس ..... تو خدایی ...
و به این پهنه .... از من دور ....
اشتباه کردی .
اشتباه .
دلم گرفت ..... نبودی .
تشبیه تباهی ، تشبیه زیبایی نبود .
هستیم تا دردناکتر از تباهی هم ، رنجی باشد .
پیکر تراش ، مصنوع خویش را ، به رقص آتش قبیله ی بربران ساخته است .
ارمغانی ندارم .
باز هم همانم .
بدون رویش و جوانه .
مات ، نا قابل ، وحشی .
نقاش دل سنگی باش .
بدون اشک ، بی احساس نقشم را بکش .
بدون آب ....
تو روزها آشیانه می سازی ....
شبها پرنده می کشی ....
و میان آن ساختن و این ویرانی، ثانیه های بسیار را به پرواز می اندیشی .
دستهای تو گرمند آری !
از خون و خاک .
خاک پرنده و خون خاک .
هیچ کس ....
حوصله ندارد .
نقاشی دیروزم از آفتاب ، به روشنی مدیون شد .
و برگهای دفتر روزانه نویس ، به دستهای ناب یک شاعر ( به شعرهای ناب یک دست )
ورق می زنم .
برگه یکم ، مشق .
برگه دوم ، صفا .
برگه سوم ، روح .
برگه چهارم ، نیاز .
برگه پنجم ، نیاز .
برگه ششم ، نیاز ....
.
.
.
برگه چهلم .....
به پایانش سکوت میکنم .... .